|
۰۳ ارديبهشت ۱۳۸۷ |
|
روزي جواني نزد پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم آمد و با كمال گستاخي گفت: اي پيامبر خدا ! آيا به من اجازه مي دهي زنا كنم؟ با گفتن اين سخن فرياد مردم بلند شد و از گوشه و كنار به او اعتراض كردند. ولي پيامبر (ص) با كمال ملايمت و اخلاق نيك به جوان فرمود: نزديك بيا. جوان نزديك آمد و در كنار پيامبر نشست. حضرت از او پرسيد: آيا دوست داري با مادر تو چنين كنند؟ گفت: نه فدايت شوم. فرمود: همين طور مردم راضي نيستند با مادرشان چنين بشود، بگو ببينم آيا دوست داري با دختر تو چنين شود؟ گفت: نه فدايت شوم. فرمود: همين طور مردم درباره دخترانشان راضي نيستند. بگو ببينم آيا براي خواهرت مي پسندي؟ جوان گفت: نه اي رسول خدا ، و در حالي كه آثار پشيماني از چهره او پيدا بود، پيامبر (ص) دست بر سينه او گذاشت و فرمود: خدايا قلب او را پاك گردان و گناه او را ببخش و دامان او را از آلودگي و بي عفتي حفظ كن. از آن به بعد، زشت ترين كار در نزد آن جوان ، زنا بود.
ارسال یادداشت (1یادداشت) |