آهنگري آهن تفتيده و داغ را با دست از كوره بيرون مي آورد و دستش نمي سوخت، عليت را به اصرار از او پرسيدند، گفت: در همسايگي من زني خوش صورت و زيبا بود كه شوهري فقير و پريشان و بي نام و نشان داشت. دلم به طرف او ميل پيدا كرد و گرفتار او شدم، اما نمي دانستم چگونه عشق و علاقه ام را به او ابراز كنم.
تا آن كه سالي قحطي شد و اهل بلد همه گرفتار شدند و چيزي براي خوردن نداشتند، ولي وضع من خوب بود. آن زن روزي نزد من آمد و گفت: اي مرد ، بر من بچه هايم رحم كن كه خدا رحم كنندگان را دوست دارد.