خواجه عبدالله در تفسیر خود حکایت کرده: عمر بن خطاب روزی شیطان را دید، گریبان او را گرفت و گفت: مدتی است من در پی تو بودم تا به خانه ببرم، کودکان با تو بازی کنند و خوشحال باشند.
شیطان گفت: ای عمر ! احترام پیران را داشته باش ! من در هفت آسمان خدا را عبادت کرده ام، در هر آسمان صد هزار سال بالا رفتم و پنداشتم آن بالا رفتن از برای من سعادت و کرامتی است.
چون نیک اندیشیدم، دریافتم هر چه بالاتر روم عروج نمایم، وقتی بیفتم سخت تر به زمین می خورم و استخوانم خوردتر خواهد شد.
ای عمر! تو عبادت هزار ساله مرا ندیدی ولی من تو را پیش بت در سجده دیده ام.
عمر خجالت کشید و دست از وی برداشت و او را رها کرد.