| امام صادق (ع) به عهدش وفا كرد |
|
|
| ۲۰ بهمن ۱۳۸۶ | ||||
|
به من گفت: فلاني! من اسير و گرفتار شيطان شده ام ، به عيش و نوش و گناه عادت كردم ام و نمي توانم ترك كنم. بيمارم ولي نمي توانم خودم را معالجه كنم. تو براي من همسايه خوبي هستي و من همسايه اي بدم. چه كنم اسير هوا و هوسم، و راه نجاتي نمي يابم . وقتي خدمت امام صادق عليه السلام رسيدي احوال مرا بر آن حضرت عرضه بدار، شايد برايم راه نجاتي سراغ داشته باشد. ابوبصير مي گويد: از سخن آن مرد متاثر شدم . صبر كردم تا چندي بعد كه از كوفه به قصد زيارت امام صادق عليه السلام به مدينه رفتم. وقتي خدمت امام شرفياب شدم، احوال همسايه و سخنانش را براي آن حضرت بيان كردم . فرمود: آنگاه كه به كوفه برگشتي ، آن مرد به ديدن تو مي آيد . به او بگو: جعفر بن محمد گفت: از گناهانت دست بردار كه من بهشت را براي تو ضامن مي شوم. ابوبصير مي گويد: بعد از اين كه كارهايم را انجام دادم به كوفه برگشتم. مردم به ديدنم مي آمدند و در اين ميان مرد همسايه نيز به ديدنم آمد. بعد از احوال پرسي ، خواست بيرون برود، اشاره كردم بمان با تو كاري دارم. وقتي منزل خلوت شد به او گفتم: من احوال تو را به حضرت صادق عليه السلام عرض كردم. فرمود: وقتي به كوفه برگشتي سلام مرا به و برسان و بگو كه تو از گناه دست بردار و من بهشت را برايت تضمين مي كنم. پيام كوتاه امام آنچنان بر قلب آن مرد نشست كه شروع به گريه كرد. بعد از آن ، به من گفت: فلاني ! تو را به خدا سوگند جعفر بن محمد چنين گفت؟ من قسم خوردم كه پيام مذكور عين سخن امام است. گفت: همين سخن مرا كافي است. اين را بگفت و از منزل بيرون رفت. تا چند روز ديگر از او خبري نداشتم. روزي برايم پيام فرستاد كه به نزد من بيا با تو كاري دارم. دعوتش را اجابت كردم و به در خانه اش رفتم از پشت در مرا صدا زد و گفت: اي ابابصير! تمام اموال حرامي را كه به دست آورده بودم به صاحبانش رد كردم حتي لباسهايم را نيز دادم الان برهنه و عريان پشت در هستم. اي ابابصير! من به دستور امام صادق عليه السلام عمل كردم و از تمام گناهان دست كشيدم. ابو بصير مي گويد: از توبه و دگرگوني مرد همسايه خشنود شدم و از تاثير كلام امام به شگفتي افتادم، به منزل بازگشته ، مقداري لباس و غذا تهيه كردم و برايش بردم. چندي بعد باز مرا خواست، به منزلش رفتم ديدم بيمار و عليل است. تا مدتي بيمار بود و من مدتي او را عيادت و احوال پرسي و پرستاري مي كردم، ولي معالجات سودي نداشت . تا اين كه روزي حالش بسيار بد شد و به حالت احتضار درآمد. بر بالينش نشسته بودم و او در حال جان دادن بود. ناگاه به هوش آمد و گفت: اي ابوبصير ! امام جعفر صادق عليه السلام به وعده اش وفا كرد. اين را گفت و دنيا را وداع نمود. بعد از چندي به سفر حج مشرف شدم و خدمت امام صادق عليه السلام رسيدم ، يك پايم در دالان و پاي ديگرم در صحن خانه بود كه امام صادق عليه السلام فرمود: اي ابوبصير ! ما درباره همسايه تو ، به وعده خودمان وفا كرديم و بهشت را كه برايش ضامن شده بوديم ، داديم.
|
||||

ابو بصير مي گويد: يكي از اعوان و عمال سلاطين جور در همسايگي من زندگي مي كرد. اموالي را از راه حرام به دست آورده بود، منزلش مركز فساد و عيش و نوش و لهو و رقص و غنا بود و من در مجاورت او در رنج و عذاب بودم و راه چاره اي نمي يافتم . بارها او را نصيحت كردم ولي سودي نداشت. تا اين كه سرانجام روزي زياد اصرار كردم تا شايد برگردد.