| من صد سال او را روزي دادم ، اما تو؟ |
|
|
| ۲۰ دي ۱۳۸۶ | |||||
|
ابراهيم فهميد كه پيرمرد كافر است ، روي خود را ترش كرد ، يعني اگر از اول مي دانستم كافر هستي دعوتت نمي كردم. پيرمرد هم غذا نخورد ، بر شتر خود سوار شده و به مقصد خود روانه شد. خطاب رسيد: اي ابراهيم ! بهترين نعمتها كه جان است به اين پير گبر دادم و صد سال است او را با آن كه كافر است روزي مي دهم، تو يك لقمه نان از او دريغ داشتي؟ برو و او را بياور و از او غذر بخواه تا با تو غذا بخورد. اي ابراهيم ! بسيار زشت و قبيح است كه انسان رفتاري كند كه مهمان غذا نخورده از سر سفره رنجيده برخيزد و برود. ابراهيم (ع) به دنبال آن پير گبر رفت و از او عذر خواهي كرد و گفت : بيا برويم ، من گرسنه ام تا تو نيايي غذا نمي خورم، مي خواهي بسم الله بگو مي خواهي نگو. پيرمرد پرسيد : تو اول مرا راندي ، چه باعث شد كه آمدي و مرا بدين حال به منزل آوردي و عذر خواهي مي كني ؟ ابراهيم (ع) گفت : خداي تعالي مرا عتاب كرد و درباره تو فرمود : من صد سال او را روزي داده ام و باز مي دهم ، تو يك ساعت تحمل او را نداشتي و او را رنجانيدي ؟ برو او را راضي كن و از او عذر بخواه و او را به منزل بياور و از او توقع بسم الله گفتن نداشته باش. پيرمرد اشكش جاري شد و گفت : عجب ! آيا خدا اينگونه با من معامله مي كند؟ اي ابراهيم دينت را بر من عرضه كن. آن پيرمرد توبه كرد و خداپرست و موحد شد.
|
|||||

حضرت ابراهيم (ع) تا مهمان بر سر سفره اش نمي نشست غذا نمي خورد. يك روز پيرمردي را پيدا كرد و از او خواست كه امروز بيا منزل من برويم و با هم غذا بخوريم. پيرمرد دعوت ابراهيم را قبول كرد و به خانه آن حضرت آمد. ابراهيم (ع) فرمود سفره گستردند و چون اول بايد ميزبان دست به طعام دراز كند، حضرت خليل ، بسم الله الرحمن الرحيم گفت و دست به طعام برد، اما آن پيرمرد بدون اين كه نام خدا را ببرد شروع به خوردن طعام نمود.