| مرا از خدايي تو ننگ و عار مي آيد |
|
|
| ۱۴ دي ۱۳۸۶ | ||||
|
از موسي پرسيد : به كجا مي روي ؟ موسي گفت : براي راز و نياز و مناجات با خداوند سبحان مي روم. گفت : براي خداي تو پيامي دارم كه از تو مي خواهم حتما به او بگويي . موسي قبول كرد . گفت : يا موسي به خداي خود بگو : مرا از خدايي تو ننگ و عار مي آيد و اگر تو روزي دهنده من هستي ، مرا به روزي تو احتياجي نيست. حضرت موسي (ع) از حرفهاي او پريشان و ناراحت شد و بدون اين كه چيزي به او بگويد ، به طرف كوه طور روانه شد. پس از اتمام مناجات ، شرم داشت كه حرفهاي آن كافر را به خداوند بگويد كه ناگاه خطاب آمد : اي موسي ! چرا پيام بنده مرا كه با ما بيگانگي مي كند و از خدايي ما اعتراض دارد ، نرسانيدي ؟ موسي (ع) عرض كرد : خداوندا ! خودت بهتر مي داني كه چه گفت. خداوند بزرگ فرمود : اي موسي ! به او بگو : اگر تو از خدايي ما ننگ و عار داري ، ما را از بندگي تو ننگ و عار نيست و اگر تو روزي ما نخواهي ما بدون درخواست تو ، به تو روزي مي رسانيم. موسي (ع) از كوه برگشت و پيام الهي را به آن كافر عاصي رسانيد. چون او پيام خدا را شنيد سر خود را به زير انداخت و ساعتي در فكر فرو رفت و آنگاه سر خود را بلند كرد و گفت : اي موسي ! پروردگار ما بزرگ پادشاهي است ، كريم بنده نوازي است ، افسوس كه من عمرم را ضايع كردم و روزگارم را به بطالت گذرانيدم . اي موسي ! دين خود و راه حق را به من عرضه فرما. موسي (ع) دين حق را به او عرضه داشت و او يگانگي خدا را اقرار كرد و به سجده رفت و در همان حال جان به جان آفرين تسليم كرد و روح او را به عليين بردند.
|
||||

او شش صد سال بود كه در كفر و زندقه بسر مي برد و آشكارا گناه مي كرد. روزي حضرت موسي (ع) براي مناجات با خداوند بزرگ به كوه طور مي رفت كه با او برخورد نمود.