| شيطان و حرف حساب ! |
|
|
| ۱۱ دي ۱۳۸۶ | ||
|
روزي فرعون ، همان كسي كه مدت ها ادعاي خدايي كرد و مردم هم خدايي او را پذيرا گشتند و از پيروانشان شدند ، در حالي كه خوشه انگوري را به دست گرفته و آن را مي خورد ، شيطان به صورت مرد ناشناس داخل مجلس شد و گوشه اي نشست. فرعون رو به جمعيت كرد و گفت : آيا كسي هست كه خوشه انگور را مرواريد كند؟ شيطان گفت : بلي ، خوشه انگور را گرفت و اسمي از اسماء الله را بر آن خواند ، فورا مرواريد شد. آن را به دست او داد. فرعون هم آن را گرفت ، نگاهي كرد و از روي تعجب گفت : عجب استاد ماهر و زبر دست هستي ، آيا تو ابليس نيستي ؟ گفت : چرا . بعد گفت : اي فرعون ! از اين عجيب تر آن كه ، با اين علم و كمال و استادي و مهارتي كه من دارم ، نه خدا و نه بندگان او ، مرا حتي به بندگي قبول ندارند ( هميشه به من ناسزا مي گويند )، ولي همين مردم تو را با اين خريت و بي وجداني ، به خدايي گرفته و از تو پيروي مي نمايند. اين حرف را گفت و از ميان جمعيت ناپديد شد. اسم اعظم چه بر آنها بدميد خوشه ها گشت همه مرواريد
گفت فرعون : زهي فصل و كمال كه عديل تو بود فرض محال
زين سخن شد متبس شيطان پاسخش داد چنين گريه كنان
من بدين فضل و كمال اي مجهول نزد حق بندگيم نيست قبول
مي كنم چون تو بدين رسوائي دعوي ربكم الاعلائي بلي ، اينجا آن ملعون حرف حق و حسابي را به ملعون تر از خود گفت. به او فهماند كه كار و روشش غلط است. او فقط يك دستور خدا را عمل نكرد. با آن همه عبادت و سابقه هاي طولاني كه در ميان فرشتگان داشت بيرونش كردند و ملعون دو جهان گشت. اما فرعون با اين كه نه خدا را عبادت كرده و نه در ميان ملائكه بوده و نه علم و كمال داشته ، به خدا مشرك بود و ادعاي خدايي داشت.
|
||

گاهي اوقات شيطان به دوستان و حتي دشمنان خود سفارش درست مي كند و حرف حساب مي زند. گاهي اوقات با همان حرفهاي حساب شده ، دوستان و طرفداران خود را رنجانده ، آنها را به رسوايي مي كشاند و از غرورشان پايين مي آورد.