|
۱۹ ارديبهشت ۱۳۸۷ |
|
خواجه عبدالله در تفسیر خود حکایت کرده: عمر بن خطاب روزی شیطان را دید، گریبان او را گرفت و گفت: مدتی است من در پی تو بودم تا به خانه ببرم، کودکان با تو بازی کنند و خوشحال باشند. شیطان گفت: ای عمر ! احترام پیران را داشته باش ! من در هفت آسمان خدا را عبادت کرده ام، در هر آسمان صد هزار سال بالا رفتم و پنداشتم آن بالا رفتن از برای من سعادت و کرامتی است. چون نیک اندیشیدم، دریافتم هر چه بالاتر روم عروج نمایم، وقتی بیفتم سخت تر به زمین می خورم و استخوانم خوردتر خواهد شد. ای عمر! تو عبادت هزار ساله مرا ندیدی ولی من تو را پیش بت در سجده دیده ام. عمر خجالت کشید و دست از وی برداشت و او را رها کرد.
ارسال یادداشت (7یادداشت) |
|
۰۳ ارديبهشت ۱۳۸۷ |
|
روزي جواني نزد پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم آمد و با كمال گستاخي گفت: اي پيامبر خدا ! آيا به من اجازه مي دهي زنا كنم؟ با گفتن اين سخن فرياد مردم بلند شد و از گوشه و كنار به او اعتراض كردند. ولي پيامبر (ص) با كمال ملايمت و اخلاق نيك به جوان فرمود: نزديك بيا. جوان نزديك آمد و در كنار پيامبر نشست. حضرت از او پرسيد: آيا دوست داري با مادر تو چنين كنند؟ گفت: نه فدايت شوم. فرمود: همين طور مردم راضي نيستند با مادرشان چنين بشود، بگو ببينم آيا دوست داري با دختر تو چنين شود؟ گفت: نه فدايت شوم. فرمود: همين طور مردم درباره دخترانشان راضي نيستند. بگو ببينم آيا براي خواهرت مي پسندي؟ جوان گفت: نه اي رسول خدا ، و در حالي كه آثار پشيماني از چهره او پيدا بود، پيامبر (ص) دست بر سينه او گذاشت و فرمود: خدايا قلب او را پاك گردان و گناه او را ببخش و دامان او را از آلودگي و بي عفتي حفظ كن. از آن به بعد، زشت ترين كار در نزد آن جوان ، زنا بود.
ارسال یادداشت (1یادداشت) |
|
|
<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > آخر >>
|